رویای بابل: پاستا با پستو

خیلی وقت پیش‌ها روی صندلی دفترم نشسته بودم و به آشپزیِ ایتالیایی فکر می‌کردم که بابِلی‌ها در زدند. فکر نمی‌کردم پیشرویشان تا این حد سریع باشد و به خودم لعنت فرستادم چون قرار بود من در آن دفتر برای مقابله  با این جماعت طرح و نقشه بریزم و حالا آن قدر به ایتالیایی‌ها سرگرم شده بودم که دشمن پشت در ستاد فرماندهی صف بسته بود.

چاره‌ای نداشتم، باید در را باز می‌کردم تا یک جوری دست به سرشان کنم، در حالی که زنجیر قفل شب میانمان حایل شده بود فرمانده‌ی دشمن از لای در گفت که بخت‌النصر فرستاده پی‌ام تا برای او کار کنم. و برای آن که سست‌عنصری من را به ورطه‌ی آزمایش بگذارد اضافه کرد برایم دفتری بزرگ با چشم‌اندازی دلنواز در طبقات فوقانی باغ‌های معلق دست و پا کرده است.

گفتن ندارد که من پیشنهاد او را پذیرفتم، وگرنه به جای نوشتن این حرف‌ها در ستاد جنگ مشغول نقشه کشیدن برای جبهه‌های نبرد در بین‌النهرین بودم. شاید شما فکر کنید که من آدم میان‌مایه‌ای هستم ولی باور کنید فکر کردن به آشپزی ایتالیایی خیلی بهتر از طراحی درشکن‌های طلاکوب است. حتی بخت النصر دستور داده تا چند پیشخدمت از میانِ زنانِ زیبایِ بابِل دیگ‌ها و مجمعی‌ها را بیاورند این بالا در محل کارم تا برای امتحان چیزکی طبخ کنیم.

با این همه باید بگویم که سقوط دفترم، همان‌جایی که بودم، ضربه‌ی مهلکی بر روان من به جا گذاشت. باد بر خوشه‌های گندم در دلتایِ رود فُرات می‌وزد و من به سربازانمان در جبهه‌های این نبرد مغلوبه فکر می‌کنم که شب‌ها خوابِ غذاهای ایتالیایی دست از سرشان برنمی‌دارد.

Advertisements

ماجرای اسب‌ها

ازم پرسید: «تا حالا فیل از نزدیک دیدی؟» یه حرفایی می‌زد که آدم باورش نمی‌شد، می‌گفت: «وقتی رمه‌ی اسب‌ها تو زمستون سر می‌رسن کنار برکه تا آب بخورن، از بخار دهنشون همه‌ی اون اطرافو مه می‌گیره.» یا چه می‌دونم، از نهنگ‌ها حرف می‌زد. می‌گفت که قایق آدم‌ها رو هیچ‌وقت چپه نمی‌کنن، بعد برام تعریف کرد اون باری که رفته بودن اقیانوس فقط ده سانت از کف قایق باهشون فاصله داشت، درست زیر پاشون. کافی بود دست دراز کنی و نوک انگشتت به پوستِ عجیبش بخوره؛ «تا حالا یه نهنگو نوازش کردی؟»

دوست من اعتقادات عجیبی داشت. برای همین اعتقاداتش هم بود که هیچ وقت درس نخوند، هیچ وقت سر کار نرفت، هیچ وقت زن نگرفت. می‌گفت: «اونایی که این کارا رو می‌کنن دیگه هیچ‌وقت خواب نمی‌بینن. تو تا حالا خواب دیدی؟ من یه بار، یه خوابی دیدم که علف هرزم. می‌دونی، علف هرز بودن خیلی بهتر از آدم بودنه. نمی‌دونم کجا بود، ولی همه رفته بودن. فقط صدای باد میومد. باد با هیچ کس سر شوخی نداره. اغلب حرف‌هاشو بی‌پرده می‌زنه.»

همون موقع‌ها بود که حوصلم از دوست خیالاتیم سر رفت و ترجیح دادم با تعلقات خاطرش بذارم تنها بمونه. ولی الان که سال‌هاست ندیدمش یه وقت‌هایی از خواب می‌پرم و فکر می‌کنم چه خوابی دیدم. هیچ‌چی به ذهنم نمی‌رسه. بعد صدا میاد. مطلقا صدای باد نیست، انگار یه گله اسب تو چله‌ی زمستون نفس نفس می‌زنن. مه، همه‌ی ذهنمو بر می‌داره.

صنف ماشین‌نویس‌ها

درود می‌فرستم به اون‌هایی که سرویس دهنده‌ی مزخرفی مثل بلاگفا رو فرصت خوبی برای نوشتن دونستن، و اون‌ها که برای انسجام افسانه‌ای به اسم بلاگستان تو مراسم‌های مکش مرگ مای پرشین بلاگ شرکت کردن.

 و درود می‌فرستم به اون‌هایی که به زور فیلترشکن مطالبشون رو تو وردپرس و بلاگ‌اسپات پست کردن، به همه‌ی نویسنده‌های آماتور و شاعران بالفطره که یاهو سیصد و شصت رو باهمه‌ی باگ‌های مسخرش مغتنم شمردن.

درود می‌فرستم به اون‌ها که از فیسبوک و اینستاگرام هم برای نوشتن پست‌های ده خطی دریغ نکردن و به همه‌ی شما که روزنامه‌دیواری‌هاتون رو، هرجا دستتون رسید آویزون می‌کنید، درود می‌فرستم.

به خاطر یک کلید لعنتی

باید به چیزهای زیادی فکر می‌کردم. اما الان خیلی دیر شده و همین چند خط رو هم که بنویسم خواب از سرم می‌پره. می‌دونی مثل چی می‌مونه؟ مثل همین کلید رو دیوار و حتی جون نداری خودتو بهش برسونی.