جات وایمیستم

صبح صداتو می‌شنوم. مثل اینه که هنوزم این جایی. این جایی، مثل باقی چیزهایی که نیستن. بدن کرختمو تا دم پنجره می‌رسونم. کوه‌ها تو تاریک روشن صبح رنگشون به آبی میزنه و هنوز کمی برف رو قله مونده. همون برف‌هایی که زمستون سال قبل بارید و اون موقع هم تو نبودی. نبودی تا پاییز سال قبلش رو ببینی، و سال‌های قبل رو. اون وقت‌ها حوصله نداشتم از خونه بیرون برم. می‌شستم خونه و عکس‌های دوستامو تماشا می‌کردم، که چطور برگ‌ها کف خیابونا رو پوشوندن. منظره‌ی قشنگیه. دلش رو نداشتم که بیرون برم چون همه‌ی چیزهای قشنگ منو یاد تو می‌اندازن. هنوزم این حسو دارم اما اون موقع کارِ درستی نمی‌کردم که از جام تکون نمی‌خوردم، خودم باید سراغ همه‌ی اون چیزایی می‌رفتم که تو رو برام زنده نگه می‌دارن.

الان اون طوری نیستم. به همین خاطر با این حال و روزِ خراب خودمو تا جلوی پنجره رسوندم. هوا روشن‌تر شده، کمی هم خیسه. همه چیز از بارون دیشب بوی نم می‌ده و پرنده‌ها می‌خونن. یک ساعت دیگه کارگرا شروع می‌کنن ساختمون تو دل برویِ همسایه رو بکوبن. یک هفته است کارشون اینه: دَنگ! دَنگ! مطمئنم از این اوضاع اصلا خوشت نمیاد. ولی من وقت زیادی ندارم به این چیزا فکر کنم چون این تماشا هیچ وقت تکرار نمی‌شه؛ همون طور که بیست و هشت سال پیش وقتی به دنیا اومدم، تو رفتی و دیگه هیچ‌چیزی تکرار نشد. عوضش کلی کار برام گذاشتی، رسمش همینه. و می‌بینی، من خیلی خوب نبودم ولی تا آخرش بهت وفادار می‌مونم.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s