مرد سرخپوست

زمستان آن سال باران پیش از بهار بارید. مرد سرخپوست، در حالی که بدگمان شده بود رمه‌های بوفالو را هی می‌کرد سمت شمال. اسب‌های تک شاخ دو تا دو تا و یکی یکی راهشان را در میان دشت گم کرده بودند. سرما پوست آدم را کرخت می‌کرد. چراغ‌ها یک دفعه همه خاموش شدند.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s