تهِ لیوان

آن‌چه از دور می‌بینی تصویر یک جزیره است. با قایق‌ها و کشتی‌های بیشماری که به بندرش در رفت و آمدند. این‌جا مزارع نیشکر در باد تکان می‌خورند، نی‌ها و پرنده‌های مهاجری که نمی‌شناسم. نوروزی‌ها و کاکایی‌ها و فکرهایم در هم‌همه‌ای که به راه انداخته‌اند آشفته می‌شود.
آخرین برگ‌های چایی را که از رشت آورده بودم دم کردم. همه‌اش این‌جاست و از دهن افتاده است. کوه‌های البرز در آسمان شفاف اسفند چنان نزدیکند که ملوانان بر تیرک کشتی‌های بادبانی دیده می‌شوند. کشتی‌ها به کوهپایه که می‌رسند پهلو می‌گیرند. همه از راه‌های دور آمده‌اند، پر از اجناس بنجول خارجی و آذوقه‌ی ما مدت‌هاست که به انتها رسیده‌ است. باید از این کوره راه گذشت و مسیری را که در بیم آن به سر می‌بری پشت سر گذاشت. با همه‌ی پرنده‌ها و صداهای آشنایش، با سگ‌هایی که در کوچه‌ها ول می‌گردند و می‌دانی که دیگر تو را نخواهند دید:

«ای جاده‌ی طولانی!
امروز با تو همراه می‌شوم،
فردایی این‌چنین اما
آه و اشک به خانه‌ام باز نمی‌گرداند…»

چیزهایی را که ته لیوان جا خوش کرده‌اند نگاه می‌کنم. لیوانم را می‌چرخانم و باز هم نگاه می‌کنم. کارهای زیادی هست که ناتمام مانده، و همه‌ی روزهایی که به انتهای خود رسیده‌اند. از سر اشتیاق یا ملال همه‌اش را باید سر کشید. باید همه‌اش را لاجرعه بالا بروی. زمان را سر بکشی. خودت را، و فکر کنی این‌ها همه‌اش یک زمانی توی این ظرف بوده است.
درخت‌ها غافل از بهار جوانه می‌زنند. خواب‌هایت تو را رها نمی‌کنند. این جزیره با تمام هست و نیستش از آن توست.

شعر از هایائو میازاکی، انیمه‌ی زمزمه‌ی قلب

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s