فرمانده کروآک

اواسط دهه‌ی نود شنیدن زنگ تلفن چیزی شبیه صدای پرتاب گلوله از فاصله‌ای دور بود. آن‌قدر به این صدا عادت کرده بودم که حتی می‌توانستم پیش از آن که گوشی را بردارم حدس بزنم چه جور مهماتی کنار گوشم منفجر خواهد شد. شاید مسخره باشد وقتی که همین سال‌ها جنگی تمام عیار در همسایگی‌مان رخ می‌داد صحبت از نبردی ذهنی در تهران کنم. اما نه تنها من، که خیلی‌ها معتقد بودند این جنگ آن‌قدرها هم انتزاعی نیست، فقط خط و خطوطش کمی مبهم است و این را باید به عهده‌ی جامعه‌شناسان گذاشت که وقتی کار از کار گذشت بیایند و مواضع نبرد سهمگینی را که ما در خطوط مقدمش مستقر شده‌ایم مشخص کنند.

صبح امروز، در حالی که نشئه‌ی خواب بودم متوجه یک تماس ناموفق شدم. چیزی شبیه بمبی عمل نکرده که اول و آخر باید کارش را یک سره کنی. با ترس و لرز شماره را گرفتم، یکی از معلم‌های مدرسه بود و صحبت از برنامه‌ی مشترکی کرد که می‌توانیم در یک روز با بچه‌ها برگزار کنیم. تا این‌جای کار به خیر گذشت.

ظرف پنج دقیقه، در حالی که گرد و غبار از سقف خانه‌ام مثل سنگری غیر قابل اطمینان روی مو و شانه‌هایم می‌ریخت، تلفن دوباره زنگ زد. خبر آن‌قدرها هم تکان دهنده نبود، نه برای کسی که می‌تواند از عهده‌ی امور روزمره‌اش بربیاید؛ پای چکی برگشت خورده در میان بود که باید هرچه سریع‌تر با چک تازه‌ای بدلش کنم اگرنه حسابمان پیش بانک خراب می‌شود.

باران ملایمی می‌بارد، گوینده‌ی رادیو چیزی شبیه این می‌گوید که برای دومین روز پیاپی هوای تهران بارانیست، جمله‌ای که هر فیلم ایرانی می‌تواند با آن شروع شود و دیگر حتی گوینده‌های رادیو هم می‌دانند تن دادن به این دست جمله‌ها حال مردم را بهتر می‌کند، شاید به این خاطر که آدم‌ها را یاد روزهای خوش گذشته می‌اندازد البته اگر فرض کنیم چنین روزهایی وجود داشته‌اند. این‌ها چیزهایی است که در فاصله‌ی تحویل گرفتن چک به آن فکر می‌کنم و بعد در مترو چند صفحه‌ای از مگی کسیدی را می‌خوانم که به هیچ سراط ادبی مستقیم نیست و همین سختش میکند: آن‌قدر بدیع است که نمی‌توانی ضرب تمام آن توصیفات سرشار را بگیری، که زندگی را همچون خیالی دور دست به یادت می‌آورند و چه خوشم بیاید یا نه این از معدود سلاح‌هایی است که در زاغه مانده. سومین زمستانی است که سعی می‌کنم آن را بخوانم اما جایی در میان کلمات کم می‌آورم. سطرهایش مثل شعری ابدی بین صفحات جا خوش کرده است، وقتی سِلین می‌گوید: «سایه‌های و اجدادمان همه در گرد و غبار ۱۹۰۰ به جست‌و‌جوی اسباب‌بازی‌های جدید قرن بیستم روانه شده‌اند – اما هنوز فقط عشق است که ما را می‌فهمد و در معابر هیچ چیز دیگری جز چشم‌های گرگ‌های مست نمانده است. از مردان جنگجو بپرس.»

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s