بندر تهران

«دم غروب، بر کرانه‌های تهران بزرگ که ماهی‌ها در آسمانش سرک می‌کشند. در آستانه‌ی بزرگراه، که شهر ممتد بر آسفالت و سیمان می‌کوبد و آب از روی گارد ریل به روی صورت هر رهگذری شتک می‌زند. و آن وقت نهنگ‌ها را می‌بینی که از میان ابرها، درست بالای سر کوه‌های بلندی که بر برج‌ها به صلیب کشیده‌اند پیدایشان می‌شود.»

پاک عقلش را از دست داده! در پانزده سالگی می‌شد بگویی سودا زده است، هجده سالگی‌اش جنون تمام و کمال بود و بیست را که پشت سر گذاشت، به کل رد داد. به خودش نمی‌توانم بگویم، به یاد نمی‌آورد؛ ولی آن سال‌ها یک پایش شمال بود و پای دیگرش تهران. محمود آباد درس می‌خواند و سربازیش هم افتاد نکا. کلا عشق دریا داشت. می‌گفتم: «بابا جان! هوای خوب برایت مناسب نیست. ما به این چیزها عادت نداریم. یک وقت می‌مانی روی دستمان!» که همین هم شد. الان اتاقش را به رنگ آبی نقاشی کرده‌ایم. حصیر مصیر و زلم زیمبوهایی را که بین راه می‌فروشند به در و دیوار خانه آویخته‌ایم تا کمی آرام بگیرد. دکترها گفته‌اند عیبی ندارد، ولی یک وقت هوای شرجی به بینی‌اش نخورد. حتی با آب سرد حمامش می‌کنیم تا بخار نکند، ممکن است دچار حمله شود. با این حال آخری‌ها که تهران باران باریده بود باز هم به سرش زد. رسیدیم خانه دیدیم همه‌ی شیرهای آب آشپزخانه و حمام و دستشویی و روشویی را باز گذاشته. آب تا قوزک پایش می‌رسید و او هم آن گالش‌هایش را پوشیده بود و آواز می‌خواند که دریا موجه! کاکا دریا!

یک چیزی هم هست که دلم می‌خواهد بگویم، اما خط و ربطش به این ماجرا با شماست: «زنهار از دریا! اگر قلب تو گریه‌ی مرغ‌های نوروزی را بشنود، باقی عمر آرام نخواهد گرفت.» از ارباب حلقه‌ها، کتاب دوم

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s