رویای بابل: پاستا با پستو

خیلی وقت پیش‌ها روی صندلی دفترم نشسته بودم و به آشپزیِ ایتالیایی فکر می‌کردم که بابِلی‌ها در زدند. فکر نمی‌کردم پیشرویشان تا این حد سریع باشد و به خودم لعنت فرستادم چون قرار بود من در آن دفتر برای مقابله  با این جماعت طرح و نقشه بریزم و حالا آن قدر به ایتالیایی‌ها سرگرم شده بودم که دشمن پشت در ستاد فرماندهی صف بسته بود.

چاره‌ای نداشتم، باید در را باز می‌کردم تا یک جوری دست به سرشان کنم، در حالی که زنجیر قفل شب میانمان حایل شده بود فرمانده‌ی دشمن از لای در گفت که بخت‌النصر فرستاده پی‌ام تا برای او کار کنم. و برای آن که سست‌عنصری من را به ورطه‌ی آزمایش بگذارد اضافه کرد برایم دفتری بزرگ با چشم‌اندازی دلنواز در طبقات فوقانی باغ‌های معلق دست و پا کرده است.

گفتن ندارد که من پیشنهاد او را پذیرفتم، وگرنه به جای نوشتن این حرف‌ها در ستاد جنگ مشغول نقشه کشیدن برای جبهه‌های نبرد در بین‌النهرین بودم. شاید شما فکر کنید که من آدم میان‌مایه‌ای هستم ولی باور کنید فکر کردن به آشپزی ایتالیایی خیلی بهتر از طراحی درشکن‌های طلاکوب است. حتی بخت النصر دستور داده تا چند پیشخدمت از میانِ زنانِ زیبایِ بابِل دیگ‌ها و مجمعی‌ها را بیاورند این بالا در محل کارم تا برای امتحان چیزکی طبخ کنیم.

با این همه باید بگویم که سقوط دفترم، همان‌جایی که بودم، ضربه‌ی مهلکی بر روان من به جا گذاشت. باد بر خوشه‌های گندم در دلتایِ رود فُرات می‌وزد و من به سربازانمان در جبهه‌های این نبرد مغلوبه فکر می‌کنم که شب‌ها خوابِ غذاهای ایتالیایی دست از سرشان برنمی‌دارد.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s