ماجرای اسب‌ها

ازم پرسید: «تا حالا فیل از نزدیک دیدی؟» یه حرفایی می‌زد که آدم باورش نمی‌شد، می‌گفت: «وقتی رمه‌ی اسب‌ها تو زمستون سر می‌رسن کنار برکه تا آب بخورن، از بخار دهنشون همه‌ی اون اطرافو مه می‌گیره.» یا چه می‌دونم، از نهنگ‌ها حرف می‌زد. می‌گفت که قایق آدم‌ها رو هیچ‌وقت چپه نمی‌کنن، بعد برام تعریف کرد اون باری که رفته بودن اقیانوس فقط ده سانت از کف قایق باهشون فاصله داشت، درست زیر پاشون. کافی بود دست دراز کنی و نوک انگشتت به پوستِ عجیبش بخوره؛ «تا حالا یه نهنگو نوازش کردی؟»

دوست من اعتقادات عجیبی داشت. برای همین اعتقاداتش هم بود که هیچ وقت درس نخوند، هیچ وقت سر کار نرفت، هیچ وقت زن نگرفت. می‌گفت: «اونایی که این کارا رو می‌کنن دیگه هیچ‌وقت خواب نمی‌بینن. تو تا حالا خواب دیدی؟ من یه بار، یه خوابی دیدم که علف هرزم. می‌دونی، علف هرز بودن خیلی بهتر از آدم بودنه. نمی‌دونم کجا بود، ولی همه رفته بودن. فقط صدای باد میومد. باد با هیچ کس سر شوخی نداره. اغلب حرف‌هاشو بی‌پرده می‌زنه.»

همون موقع‌ها بود که حوصلم از دوست خیالاتیم سر رفت و ترجیح دادم با تعلقات خاطرش بذارم تنها بمونه. ولی الان که سال‌هاست ندیدمش یه وقت‌هایی از خواب می‌پرم و فکر می‌کنم چه خوابی دیدم. هیچ‌چی به ذهنم نمی‌رسه. بعد صدا میاد. مطلقا صدای باد نیست، انگار یه گله اسب تو چله‌ی زمستون نفس نفس می‌زنن. مه، همه‌ی ذهنمو بر می‌داره.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s