جات وایمیستم

صبح صداتو می‌شنوم. مثل اینه که هنوزم این جایی. این جایی، مثل باقی چیزهایی که نیستن. بدن کرختمو تا دم پنجره می‌رسونم. کوه‌ها تو تاریک روشن صبح رنگشون به آبی میزنه و هنوز کمی برف رو قله مونده. همون برف‌هایی که زمستون سال قبل بارید و اون موقع هم تو نبودی. نبودی تا پاییز سال قبلش رو ببینی، و سال‌های قبل رو. اون وقت‌ها حوصله نداشتم از خونه بیرون برم. می‌شستم خونه و عکس‌های دوستامو تماشا می‌کردم، که چطور برگ‌ها کف خیابونا رو پوشوندن. منظره‌ی قشنگیه. دلش رو نداشتم که بیرون برم چون همه‌ی چیزهای قشنگ منو یاد تو می‌اندازن. هنوزم این حسو دارم اما اون موقع کارِ درستی نمی‌کردم که از جام تکون نمی‌خوردم، خودم باید سراغ همه‌ی اون چیزایی می‌رفتم که تو رو برام زنده نگه می‌دارن.

الان اون طوری نیستم. به همین خاطر با این حال و روزِ خراب خودمو تا جلوی پنجره رسوندم. هوا روشن‌تر شده، کمی هم خیسه. همه چیز از بارون دیشب بوی نم می‌ده و پرنده‌ها می‌خونن. یک ساعت دیگه کارگرا شروع می‌کنن ساختمون تو دل برویِ همسایه رو بکوبن. یک هفته است کارشون اینه: دَنگ! دَنگ! مطمئنم از این اوضاع اصلا خوشت نمیاد. ولی من وقت زیادی ندارم به این چیزا فکر کنم چون این تماشا هیچ وقت تکرار نمی‌شه؛ همون طور که بیست و هشت سال پیش وقتی به دنیا اومدم، تو رفتی و دیگه هیچ‌چیزی تکرار نشد. عوضش کلی کار برام گذاشتی، رسمش همینه. و می‌بینی، من خیلی خوب نبودم ولی تا آخرش بهت وفادار می‌مونم.

بچه‌های خط ۱ متروی تهران

تازه سوار شده بودیم و هنوز ده پانزده ایستگاه راه بود که به ایستگاه رو به روی خانه‌ی‌مان برسیم. از آن عصرهای دلگیر بود و بعید بود چیزی هم این دلگیر بودن را تغییر دهد. به همین خاطر مثل سربازهایی که به خطوط مقدم اعزام می‌شوند یا بازمی‌گردند -فرقی می‌کند؟ یک گروه داغ مرگ دیده و گروه دیگر در برزخ خود به انتظار است- منتظر بودیم سرنوشتمان فرا برسد. چه سرنوشت ملال‌آوری، پیاده شدن از قطار و کشیدن پای خود تا خانه. یکی‌مان گفت: «بیایید پانتومیم بازی کنیم.» بعد بدون این که منتظر پاسخمان بماند شروع کرد شیشکی از خودش درکردن و ادا و اطوار درآوردن. از سر بی‌میلی حدسی زدم که غریبه‌ای در کنارم گفت: «بابا چیزو داره می‌گه، پالون».

پنج دقیقه‌ی بعد بیست نفر می‌شدیم. مثل دو گروهان رو به روی هم صف کشیده بودیم و حدس می‌زدیم نفر مقابل، در جبهه‌ی دشمن از چه چیز می‌گوید. بهترینِ گروهانمان، پسر سی ساله‌ای بود که اگر در آن حال و روز نمی‌دیدیش سخت باور می‌کردی کار دیگری غیر از اداره رفتن داشته باشد. قسطنطنیه را یک جوری اجرا کرد که مطمئنم اگر از بچه‌های تیاتر در میانمان بودند قرارداد اجرای خرداد و تیر را همان‌جا در سالن مترو با او می‌بستند. سر ایستگاه حقانی پیاده شد و شب به خیری تحویلمان داد. حالا باید نوزده نفره بازی می‌کردیم. تا قظار عرض تهران را در آن دالان‌های رو به بالا طی کند آدم‌های زیادی را از دست دادیم. همه بچه‌های نازنینی بودند. یک مرد شصت هفتاد ساله هم در میان ما بود که بالابان را خیلی سریع حدس زد، مثل جوان‌های هجده ساله بازی می‌کرد و آن عملیات در خاطره‌ی همه‌ی بچه‌های نبرد خط ۱ می‌ماند.

حالا ما هم باید پیاده می‌شدیم. آدم‌ها بعد از بازی پی سرنوشت خودشان می‌روند. اگر در سال ۱۹۴۵ بودیم هر روز صندوق پستی را به امید گرفتن نامه‌ای از آن‌ها وارسی می‌کردم.

جِیمز، جیْمز، جیمی

دیشب چیزی در آسمان تهران منفجر شد. شاید اشعه‌ی لیزر بود که به یک پرنده‌ی جا مانده از مهاجرت بهاره اصابت کرد یا ترقه توروقه‌های چهارشنبه سوری، آن‌طور که بعضی‌ها با هم قر و قاطی‌شان می‌کنند و چنان ترکیب خارق‌العاده‌ای شد که آن طور صدا کرد.

نمی‌خواهم گیر سه پیچ بدهم، اما واقعا ذهنم مشغول شده که چه چیزی می‌توانست باشد. برای ما که سال‌هاست در انتظار معجزه‌ای هستیم صدای انفجار مجموع امید و دلهره است. بیایید فکر کنیم آن صدایی که ساعت یک بعد از نصفه شب، بعد از تمام شدن جشن، به گوش رسید و بلوک به بلوک محله‌‌های تهران را درنوردید و آن نور خیره‌کننده‌ای که برفراز شهر دیده شد چیزی بیشتر از آزمایش موشک قاره‌پیمای روس‌ها و یا اقدام غافلگیرکننده‌ی اشیا پرنده‌ی ناشناس بر علیه ما بوده است. بیایید امیدوار باشیم یک نفر بالاخره کاری کارستان کرده، جیمی نوترونی کسی، یا چیزی در ذهن کسی منفجر شده است. این‌طوری حال همه‌ی‌مان بهتر است.

 

تهِ لیوان

آن‌چه از دور می‌بینی تصویر یک جزیره است. با قایق‌ها و کشتی‌های بیشماری که به بندرش در رفت و آمدند. این‌جا مزارع نیشکر در باد تکان می‌خورند، نی‌ها و پرنده‌های مهاجری که نمی‌شناسم. نوروزی‌ها و کاکایی‌ها و فکرهایم در هم‌همه‌ای که به راه انداخته‌اند آشفته می‌شود.
آخرین برگ‌های چایی را که از رشت آورده بودم دم کردم. همه‌اش این‌جاست و از دهن افتاده است. کوه‌های البرز در آسمان شفاف اسفند چنان نزدیکند که ملوانان بر تیرک کشتی‌های بادبانی دیده می‌شوند. کشتی‌ها به کوهپایه که می‌رسند پهلو می‌گیرند. همه از راه‌های دور آمده‌اند، پر از اجناس بنجول خارجی و آذوقه‌ی ما مدت‌هاست که به انتها رسیده‌ است. باید از این کوره راه گذشت و مسیری را که در بیم آن به سر می‌بری پشت سر گذاشت. با همه‌ی پرنده‌ها و صداهای آشنایش، با سگ‌هایی که در کوچه‌ها ول می‌گردند و می‌دانی که دیگر تو را نخواهند دید:

«ای جاده‌ی طولانی!
امروز با تو همراه می‌شوم،
فردایی این‌چنین اما
آه و اشک به خانه‌ام باز نمی‌گرداند…»

چیزهایی را که ته لیوان جا خوش کرده‌اند نگاه می‌کنم. لیوانم را می‌چرخانم و باز هم نگاه می‌کنم. کارهای زیادی هست که ناتمام مانده، و همه‌ی روزهایی که به انتهای خود رسیده‌اند. از سر اشتیاق یا ملال همه‌اش را باید سر کشید. باید همه‌اش را لاجرعه بالا بروی. زمان را سر بکشی. خودت را، و فکر کنی این‌ها همه‌اش یک زمانی توی این ظرف بوده است.
درخت‌ها غافل از بهار جوانه می‌زنند. خواب‌هایت تو را رها نمی‌کنند. این جزیره با تمام هست و نیستش از آن توست.

شعر از هایائو میازاکی، انیمه‌ی زمزمه‌ی قلب

مرد سرخپوست

زمستان آن سال باران پیش از بهار بارید. مرد سرخپوست، در حالی که بدگمان شده بود رمه‌های بوفالو را هی می‌کرد سمت شمال. اسب‌های تک شاخ دو تا دو تا و یکی یکی راهشان را در میان دشت گم کرده بودند. سرما پوست آدم را کرخت می‌کرد. چراغ‌ها یک دفعه همه خاموش شدند.

فرمانده کروآک

اواسط دهه‌ی نود شنیدن زنگ تلفن چیزی شبیه صدای پرتاب گلوله از فاصله‌ای دور بود. آن‌قدر به این صدا عادت کرده بودم که حتی می‌توانستم پیش از آن که گوشی را بردارم حدس بزنم چه جور مهماتی کنار گوشم منفجر خواهد شد. شاید مسخره باشد وقتی که همین سال‌ها جنگی تمام عیار در همسایگی‌مان رخ می‌داد صحبت از نبردی ذهنی در تهران کنم. اما نه تنها من، که خیلی‌ها معتقد بودند این جنگ آن‌قدرها هم انتزاعی نیست، فقط خط و خطوطش کمی مبهم است و این را باید به عهده‌ی جامعه‌شناسان گذاشت که وقتی کار از کار گذشت بیایند و مواضع نبرد سهمگینی را که ما در خطوط مقدمش مستقر شده‌ایم مشخص کنند.

صبح امروز، در حالی که نشئه‌ی خواب بودم متوجه یک تماس ناموفق شدم. چیزی شبیه بمبی عمل نکرده که اول و آخر باید کارش را یک سره کنی. با ترس و لرز شماره را گرفتم، یکی از معلم‌های مدرسه بود و صحبت از برنامه‌ی مشترکی کرد که می‌توانیم در یک روز با بچه‌ها برگزار کنیم. تا این‌جای کار به خیر گذشت.

ظرف پنج دقیقه، در حالی که گرد و غبار از سقف خانه‌ام مثل سنگری غیر قابل اطمینان روی مو و شانه‌هایم می‌ریخت، تلفن دوباره زنگ زد. خبر آن‌قدرها هم تکان دهنده نبود، نه برای کسی که می‌تواند از عهده‌ی امور روزمره‌اش بربیاید؛ پای چکی برگشت خورده در میان بود که باید هرچه سریع‌تر با چک تازه‌ای بدلش کنم اگرنه حسابمان پیش بانک خراب می‌شود.

باران ملایمی می‌بارد، گوینده‌ی رادیو چیزی شبیه این می‌گوید که برای دومین روز پیاپی هوای تهران بارانیست، جمله‌ای که هر فیلم ایرانی می‌تواند با آن شروع شود و دیگر حتی گوینده‌های رادیو هم می‌دانند تن دادن به این دست جمله‌ها حال مردم را بهتر می‌کند، شاید به این خاطر که آدم‌ها را یاد روزهای خوش گذشته می‌اندازد البته اگر فرض کنیم چنین روزهایی وجود داشته‌اند. این‌ها چیزهایی است که در فاصله‌ی تحویل گرفتن چک به آن فکر می‌کنم و بعد در مترو چند صفحه‌ای از مگی کسیدی را می‌خوانم که به هیچ سراط ادبی مستقیم نیست و همین سختش میکند: آن‌قدر بدیع است که نمی‌توانی ضرب تمام آن توصیفات سرشار را بگیری، که زندگی را همچون خیالی دور دست به یادت می‌آورند و چه خوشم بیاید یا نه این از معدود سلاح‌هایی است که در زاغه مانده. سومین زمستانی است که سعی می‌کنم آن را بخوانم اما جایی در میان کلمات کم می‌آورم. سطرهایش مثل شعری ابدی بین صفحات جا خوش کرده است، وقتی سِلین می‌گوید: «سایه‌های و اجدادمان همه در گرد و غبار ۱۹۰۰ به جست‌و‌جوی اسباب‌بازی‌های جدید قرن بیستم روانه شده‌اند – اما هنوز فقط عشق است که ما را می‌فهمد و در معابر هیچ چیز دیگری جز چشم‌های گرگ‌های مست نمانده است. از مردان جنگجو بپرس.»

بندر تهران

«دم غروب، بر کرانه‌های تهران بزرگ که ماهی‌ها در آسمانش سرک می‌کشند. در آستانه‌ی بزرگراه، که شهر ممتد بر آسفالت و سیمان می‌کوبد و آب از روی گارد ریل به روی صورت هر رهگذری شتک می‌زند. و آن وقت نهنگ‌ها را می‌بینی که از میان ابرها، درست بالای سر کوه‌های بلندی که بر برج‌ها به صلیب کشیده‌اند پیدایشان می‌شود.»

پاک عقلش را از دست داده! در پانزده سالگی می‌شد بگویی سودا زده است، هجده سالگی‌اش جنون تمام و کمال بود و بیست را که پشت سر گذاشت، به کل رد داد. به خودش نمی‌توانم بگویم، به یاد نمی‌آورد؛ ولی آن سال‌ها یک پایش شمال بود و پای دیگرش تهران. محمود آباد درس می‌خواند و سربازیش هم افتاد نکا. کلا عشق دریا داشت. می‌گفتم: «بابا جان! هوای خوب برایت مناسب نیست. ما به این چیزها عادت نداریم. یک وقت می‌مانی روی دستمان!» که همین هم شد. الان اتاقش را به رنگ آبی نقاشی کرده‌ایم. حصیر مصیر و زلم زیمبوهایی را که بین راه می‌فروشند به در و دیوار خانه آویخته‌ایم تا کمی آرام بگیرد. دکترها گفته‌اند عیبی ندارد، ولی یک وقت هوای شرجی به بینی‌اش نخورد. حتی با آب سرد حمامش می‌کنیم تا بخار نکند، ممکن است دچار حمله شود. با این حال آخری‌ها که تهران باران باریده بود باز هم به سرش زد. رسیدیم خانه دیدیم همه‌ی شیرهای آب آشپزخانه و حمام و دستشویی و روشویی را باز گذاشته. آب تا قوزک پایش می‌رسید و او هم آن گالش‌هایش را پوشیده بود و آواز می‌خواند که دریا موجه! کاکا دریا!

یک چیزی هم هست که دلم می‌خواهد بگویم، اما خط و ربطش به این ماجرا با شماست: «زنهار از دریا! اگر قلب تو گریه‌ی مرغ‌های نوروزی را بشنود، باقی عمر آرام نخواهد گرفت.» از ارباب حلقه‌ها، کتاب دوم